محل تبلیغات شما



از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدم
اینبار برای من فقط معجزه کن

از من پس از تو چیز زیادی نمانده است
جز چشمهای تر که به در خشک می شود

بگو به خاطره هایت دگر خیالی نیست
شب گذشته دلم را عصب کشی کردم

روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها

 از نگاهم رفتی و دارد خدایی می کند
بغض های از رگ گردن به من نزدیکتر

 پای عرق اگر که نشستی سگی بخور
شاید زمان مستی آن با وفا شدی

پختست روزگار چه آشی برای عشق
او می رود و من پرم از اشک پشت پا

 درد است که با نسیم سردی برود
آنکس که به خاطرش به طوفان زده ای

 روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها

فقط با شوق می خوانی و از دردم چه می دانی
تو جان می گیری از شعری که من را بارها کشته

می دوختم زمین و زمان را به هم اگر
می خواستی به قدر سر سوزنی مرا

چشمان تو دچار کدامین مخدر است
می بندی و جهان مرا درد می دهی

عمر من صرف شد از عشق نفهمیدم هیچ
کاش می شد که تو دستور زبانم باشی

 

دکتر فرامرز عرب عامری 


از فراقت , من فراغت را نمی جویم هنوز
یک نفر بی آنکه باشد , هست و با اویم هنوز

شعر گفتن را غمت چون خوب یادم داده ست
نکته ای گفتی به تفسیرش غزل گویم هنوز

گفتم از جان بگذرم تا گردم از جانان رها
پای بر چشمم نهاد از خاک می رویم هنوز

برکه با تصویر ماهش عشق بازی می کند
دوری و سرمستی از یاد تو می بویم هنوز

من نه یک دم زندگی کردم نه مردم بعد تو
شانه ات گم شد , پریشان ست گیسویم هنوز

فصل کوچ ست و پرنده خانه اش را ترک کرد
من که ره با اختیار خود نمی پویم هنوز

آن چنان نالیده ام من تا هزارن سال هم
می رسد در گوش ها آواز چون قویم هنوز .

الهام ملک محمدی


دکترا گفتن ۳ روز دیگه بیشتر زنده نمیمونه.
هرکاری از دستم برمیومد براش کردم
هرجا که دلش میخواست بردمش
قرض کردم تا بتونم به آرزوهاش برسونمش
روزا رو باهم خوش بودیم و میخندیدیم
شبا هم میومدیم باهم گریه میکردیم
شاید کسی تجربه نکرده باشه باهم گریه کردن رو
همه معمولا باهم خندیدن
ولی تو این ۳ روز من فهمیدم باهم گریه کردن خیلی بیشتر آرامش میده.
میرفتیم میشستیم به صدای ویالون اون نوازنده خیابونیه گوش میکردیم ، دیگه بی تفاوت از کنارش رد نمیشدیم.
خیایون هارو ساعت ۲ شب باهم قدم میزدیم .
تا تونستیم همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم.
۳ روز تموم شد و دیگه نداشتمش.
۲۳ سال نفس کشیدم و راه رفتم و کار کردم و پول درآوردم و جمع کردم، ولی فقط تو ۳ روز معنی زندگی رو فهمیدم و تو این سه روز فقط زندگی کردم
.

شاید یکی از ما هم ۳ روز بیشتر نباشیم
پس زندگی کنیم و قدر همدیگه رو بدونیم.
.  
امیرحسین سرمنگانی 


برون نمی رود از دل خیال خام وصالت

اگر چه رفته وصالت ولی خوشم به خیالت

 

شبیه معجزه هستی پر از سوال و معما

هنوز مانده به ذهنم جواب خیل سوالت

 

به پشت شهر تو مانده نزاع ماهی و دریا

درون شهر تو یک کس نمی رسد به کمالت

 

شبی که با تو نشستم شروع زندگی ام شد

شروع تازه ی شعرم ، سرودن از خط و خالت

 

ببین که منتظرم باز دوباره مست تو باشم

عزیز بتکده باشی نگاه من به جمالت

 

اگر چه چیده ای از باغ ما فراوان سیب

بگو ز باغ تو چینم کمی ز سیب حلالت

 

وصال شهر تو باشم کنار خلوت باران

دوباره دل بسپارم به سایه های خیالت

 

شعر از : محمد علی رستمی / وصال میانه ای


قهر کن!
قهر کن هرجور که می خواهی!
احساساتم را جریحه دار کن،
بزن گلدانها و آینه هارا بشکن!
مرا به دوست داشتنِ زنی دیگر متهم کن
هر چه می خواهی بکن
هر چه می خواهی بگو!

تو مثل بچه‌هایی، محبوبِ من!
که دوستشان داریم،هرقدر بد باشند
قهر کن!
حتی وقتی که می خروشی هم خواستنی هستی
خشمگین شو
اگر موج نبود، دریا هم نبود
مثل رگبار، توفانی شو
قلب من همیشه تورا می بخشد

عصبانی شو!
من تلافی نمی کنم،
تو کودکی بازیگوش و مغروری
و من مانده ام چگونه از پرندگان انتقام می گیری.
اگر روزی از من خسته شدی برو
و سرنوشت را متهم کن
و مرا،
برای من همین اشک و اندوه کافی است
سکوت، دنیایی است
و اندوه نیز.

برو! اگر ماندن سخت است
که زمین، ن را دارد
و عطر را و سیه چشمان را
هنگامی که خواستی مرا ببینی
و چون کودکان،نیازمند مهربانی ام شدی
به قلب من بازگرد
تو در زندگی من مثل هوایی
مثل زمین، مثل آسمان!
قهر کن هرجور خواستی
برو هرجور خواستی
برو هروقت خواستی
امّا سرانجام روزی برمی گردی
آن روز درمی یابی
که وفاداری»چیست !!

نزار قبانی  برگردانِ دکتریدالله گودرزی


دنبال کسی باش که دنبال تو باشد

اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

( اقبال لاهوری )

 

 

آن رفیقی که به دوران غمم دور نرفت

زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت

( میلاد کبیری شندی )

 

 

 

خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی !!!

هرچه می گردم نمی دانم کجا افتاده ام

( فاضل نظری )

 

 

ما را برای در به دری آفریده اند

هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد

( حسین طاهری )

 

 

حافظا تکیه به ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم ؟

( حافظ )

 

 

بی تعلق شو که در هرگام آسایش کنی

خواب در هرجا که گیرد بینوا را منزل است

( سامعای مازندرانی )

 

 

لب را هنر خنده بیاموز وگرنه

گریاندن یک جمع پریشان هنری نیست

( مهدی سهیلی )

 

 

نردبان این جهان ما و منی است

عاقبت این نردبان افتادنیست

لاجرم هرکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست

( مولانا )

 

 

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

( حافظ )

 

 

بوی بهبود زِ اوضاع جهان می شنوم

مانده ام کشور من جزء جهان نیست چرا !؟

( روح الله )

 

 

آسمان فرصت پرواز بلند است ولی

قصه این است که چه اندازه کبوتر باشی

( فریدون مشیری )

 

 

درد دارد که خودت علت لبخند شوی

و دلت در همه حالات پر از غم باشد

( رسول احدی )

 

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

( حافظ )

 

هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد

( حافظ )

 

چون که تدبیر چنین است چه تدبیر کنم ؟

( حافظ )

 

 

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس

به تن هیچ عقابی پرو بالی ندهم

( علیرضا آذر )

 

 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور

( حافظ )

 

 

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه !؟

( شهریار )

( حیدربابا )

 

 

هرکس بدِ ما به خلق گوید ما چهره ز غم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم ، تا هر دو دروغ گفته باشیم

( میلاد کبیری شندی )

 

 

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند!

( فروغی بسطامی )

 

 

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

( مولانا )

 

 

یا بفرما به سرایم یا بفرما به سر آیم

غرضم وصل تو باشد چه تو آیی چه من آیم

( کشکول طبسی )

 

 

غم مخور جانا در این عالم که عالم هیچ نیست

نیست هستی جز دمی ناچیزو آن دم هیچ نیست!

( ملک الشعرای بهار )

 

 

 


(نصیحت)

نشسته بر دلِ آیینۀ تو گردِ ملال
نصیحتی کنمت مثل آب: آبِ زلال

"نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر"
بکن از آبِ زلال آبگینه مالامال

به هیچ رو مشو اما اگر شدی مسئول
مرنج اگر بکند از تو زیردست سوال

به زعم خویش فقیهی ولی نمی دانی
که نیست درسِ فقیهی بدونِ استشکال

تو از گذشتِ کریمانه هیچ نشنیدی 
که با شنیدن یک هو چنین کنی جنجال

به پشت میز پیاپی خیال می بافی
ردای بخت نیابد رفو از این متقال

به آسمان نتوانی رسید اگر هر دم
کبوتری بپرانی در آسمانِ خیال

پیاده شو که بیندازدت به گودالی
چنین مشو به خرِ لج سوار چون اطفال

بخوان حکایت تاریخیِ دو شمع و علی
که داده اند به دستت کلیدِ بیت المال

دم از علی، به ولای علی، مزن به گزاف
علی مگو که علی گونه نیستت اعمال

هزار پردۀ توجیه پیش چشمِ شماست
ندیده از پس این پرده کس حقیقتِ حال

هزار تبصره و اصل می کنید نخست
سپس خورید و به قانون کنید استدلال

زمامِ فکر تو در دستِ چاپلوسان است
به خود بیا که تو از خود نداری استقلال 

مبند چشمِ خرد را بکن نگاه و ببین
گزینه های دگر را که نیست قحطِ رجال

نه آن خروش نخست و نه این خمودیِ بعد
رسیده و نرسانیده مردِ زود انزال

اگرچه تازه به دولت رسیده ای بشنو
متاز تند که این دولتی است رو به زوال

بیاب فرصت و بیرون شدی بجو امّا
مکوب بر در و دیوار این قفس پر و بال

مکوب بر در و دیوار این قفس خود را
که عنقریب بیفتی کفِ قفس بیحال

به فکرِ سست نگردد درست مبنایی
بنای خانه نگردد تمام با پوشال

جهان ماست محلِّ گذر تو ساده دلی
که در محلِّ گذر بسته ای امید محال

اگر قضا بگشاید کمین به روی زمین
اگر اجل بکند باز از آسمان چنگال_

برای ما نگذارد به وقتِ تنگ درنگ
برای ما نگذارد به هیچ حال مجال

در این زمانۀ ناحق خوشا به حال کسی
که حق هیچ کسی را نمی کند پامال

غلامعباس سعیدی


با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخرین منزل ما کوچه‌ی سرگردانی است
دربه‌در در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم

فاضل نظری



نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده.

 

" سهراب سپهری "


تا که از حادثه ی چشم تو آکنده شدم
محوِ تو گشتم و چون ذرّه پراکنده شدم !

لشکرِ هند به لاهورِ دلم اردو زد
من به کشمیرِ نگاه تو پناهنده شدم!

طرح اسلیمی ِ گیسوی تو تابم را بُرد
گردِ خورشید تنت گشتم و تابنده شدم

گرچه قانون ِ لبت، ساز مخالف می زد
من ز موسیقی چشمان تو رقصنده شدم

چشمهای تو مرا فرصت بهروزی داد
آن قدر لطف به من کرد که شرمنده شدم

عشق ِ بی وقفه به تو شانِ خداوندی داشت
دست برداشتم از عاشقی و بنده شدم!

" دکتریدالله گودرزی "


تفسيـر پر از جنـون و ابهـام زمين

تنهايي بي حصرِ مدرن است ببين!

بيگانه تر از هر آنچه تعبير شده ست؛

ما در خودِ خويش هم غريبيـم،همين.   

"اميرحسين پناهنده"

دومين مجموعه شعر اميرحسين پناهنده توسط نشر ايهام منتشر شد:

نام کتاب "مردی كه به تبعيد خودش تن داده"

خرید اینترنتی کتاب از لینک زیر⬇

            ◀لینک خرید ▶


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها